سکوت زبان عجیبی است. گمان نکنیم سکوت، فقط سکوت است. سکوت خود زبانی ویرانگر است، جایی که حتی زبان طنز یا طعنه کاربرد ندارد سکوت به زبانی ویرانگر و انقلابی بدل میشود، چراکه گروهی را به خشم، گروهی را به تامل و گروهی را به همدلی وامیدارد..
پ ن: به نظرم شاید یکی از بهترین روش های مؤثر اعتراض به پدیدۀ «سایکوتیک» شاهین نجفی ـ و شاهین نجفی هاـ همین سکوت کردن باشد.
بعداز تحریر: ۲۷اردیبهشت سالروز درگذشت یگانۀ دوران، عارف سالک واصل مرحوم آیت ا... محمدتقی بهجت(ره)بردوست داران حضرت ایشان تسلیت باد:
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس / گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت..

خواهرم حجاب تو از همه ی عریانی ها زیباتر است. بدان که دست های تو فاخته گان ولایت خورشیدند و هنگامی که آئینه داران عفاف تو، از پس کوچه های عصمت می گذرند، شفیرۀ آشتی، فریبا تر در باغچۀ رؤیاها خواهد رویید.
خواهرم! رایحۀ گلخانه های نهانی ات را به باد های هرزه مبخش و عطر آسمانی دیدارت را به آیینه های هر جایی مفروش! مگذار سوداگران «اندام» و «جاهلان مدرن»، کالای آسمانی نگاهت رابه «عقب مانده ترین عناوبن تجدد» در مغازۀ تماشا حراج کنند و تاجران هوس ٬کنیزکان لبخند تو را به مزایدۀ خواجه گان بگذارند!
خواهرم! حجاب تو رنگین تر از نسترن های جهان است وخلسه ای که در غنچه های شرم تو شبنم می ریزد داروی آسمانی ترین رنج های زمینی است.
برادرم! شب ها که در محلۀ بیداری با غیرت نگاهت، از خواب های آشفته حراست می کنی٬ شب ها که گلدان ها خواب اند و صدای رویش زخم های شقایق خاموش است٬ شب ها که اشباح کهن از هیبت تماشای تو به پستو های قدیمی می خزند و انعکاس گام هایت هراس در گلۀ خفاش ها می افکند٬ زخم های مرا بر دیوارهای زمان نصب کن و پیراهن خونینم را در رهگذر تاریخ بگذار. مگذار سازمان مزاحمین عشق در چهار راه حوادث بلولند و فراریان اکثریت در خانه های تیمی «تن» گرد آیند. مگذار زاد و ولد حزب گراز نوین بنام«روشنفکری» ، «تجدد» ، «آزادی» و... در شخم زاران دسترنج ما ادامه داشته باشد.
خواهرم! اکنون آفتاب ظهور به استوای رستاخیز رسیده است٬ چیزی به قیامت پروانه ها و حشر نارون ها باقی نیست. صدای ارابه های «فرَج» از سنگ فرش قنوت می آید.«عفاف» ازتبار «فطرت» است و جهان دیر یا زود به تدریج در قلمرو این تبار گام خواهد نهاد. شاید فردا با یک زلزله صبح شود، آنگاه پیامبران فطرت با شاخه ای از گل محمدی به دنیا می گویند: صبح بخیر..فردا فصل رویش فطرت هاست، فردا پایان بدی هاست،فردا...جمهوری گل محمدی(ص)است..
پ ن: قطعاْ نمی توان از پریدن مگس ها جلوگیری کرد اما می توان از گزندشان در امان بود.
بعدازتحریر: فرد بیحجاب بیماراست..

چه گستاخی بزرگی است اگر بر رد پاهای مقدسات در خیابانها تعدی کنم . اینجا همه تو را میجویند، و تو هیچ نمیدانی اکنون آدمکانی چند شعلهی وجودشان را پل بستهاند به یادت!
درکوه پایه های الوهی زیرجنگلی ازشجرۀ طوبی آبشاری ازجلال جاری ست،درست برلب این شقایق، خانۀ گلینی ساخته شده ازسفال روح که در آن محبوبۀ الهی نشسته است. این خانۀ ساده و گلین،همۀ تاریخ اسلام است. تاریخی پرازخروش سربداران و طغیان رودخانۀ آزادگان..در عین حال معماری این خانه ازهمه سوجاویدان است؛ چلچراغی از چشم مشتاقان برتالار سرمه افروخته شده است که با کلیدهای مفاتیح الجنان بازمی شود و روضۀ رضوان بهشت به گوش می رسد..این باغ، باغ ملکوت است؛
گاهوارۀ فرشتگانی که بابا آب دادِ نیایش را ازفاطمه فرا می گرفتند. فاطمه بردوشیزگان تاریخ نقاشی نیایش می آموخت و زیبائی را عفت دوزی می کرد. فاطمه پرورش دادن گل ها را تدریس و نوازش نوزادان را به مادران تعلیم می داد. ملکۀ جهان مادری بود که گل سپید حَسن را پرورده وشقایق خونین حسین را شیر می داد و به اشک های زینب شیوۀ شمشیرزنی می آموخت..
هیچ کس زیباتر از فاطمه خدا را آوازنمی کرد.هیچ کس بهتراز «سرّشب قدر» ستارگان را گردنبند وماه را پیشانی بندخود نمی کرد.. هیچ کس زیباتر از فاطمه گلدوزی کائنات بلد نبود، فاطمه قنوتی بود که خداوند در آن خود را درود می گفت.. محمد گل بود و علی بلبل وفاطمه عطر، عطراز گریبان گل برمی خواست وبلبل، خیبرنوا را برمی انگیخت و خداوند در این تثلیث مقدس به کرشمه آرمیده بود..
اما مرداب لایزال جاهلیت از« سه»پاشویۀ متعفن«سقیفه»بر سرمحبوبۀ جهان این«باطنۀ عالم» فرو ریخت، رودخانه توحش سقیفه با نهیب و مهیب، لهیب صفت جاری شدو بلبل را ازآبتنی در عطرگل محمد جداکرد و سیادت سبزه ها را به تاراج برد. شیرازۀ ظهوراز هم گسیخت و خلوت عارفانۀ محمد جریحه دارشد و عضلات پیچاپیچ ذوالفقارعلی با اشارۀ ابروی محمدآرام گرفت. آیینۀ بزم معراج شکسته شد و بر«لِعلی خُلقٍ عظیم»ترین مهربانی ها حقیرانه ترین خشم ها آوارشد.. واز همان زمان آب این مهریۀ محبت او شد قطره های اشک تاریخ برجاهلیت انسان: هوالزمزم وهوالکوثر..

در این موضوع که «قلادههای طلا» در سینمای شکست خوردۀ ما قلۀ سينماي ايران در سال 1390وحتی دهۀ اخیر است حتی یک لحظه هم شک نکنید؛ يک تابلوي مينياتوري جهاننگر دربارۀ هشت ماه پرالتهاب کشور ؛ يک نخ تسبيح براي ذهنهايي که نتوانستهاند تکههاي وقايع نفسگير حوادث 1388 را به هم وصل کنند و يک دروازه اميد براي دلزدگان از افسردگي سينماي ايران..!!
در روزگاری که هیچ چیز و هیچ کس، سیاسی نیست و حتی سیاست هم سیاسی نیست و دامنی آلوده به لکه ننگ سیاست، در این جهان غیر سیاسی، پیدا نمی شود و همگان از سیاسی بودن، پاک و مطهر و منزه شده اند ، زنده باد صداقت و شرافت«ابوالقاسم طالبی»که رسماً یک فیلم سیاسی ساخته است و باکی از اعلان آن ندارد که بگوید: «قلاده های طلا» یک فیلم سیاسی است.. یک فیلم سیاسی اما صادق و شریف، رو راست و یکدست،همراه با قصه و درام و بدون شعارزدگی وتاریخ سازی!! هر چند طالبی با «قلادههای طلا» وارد منطقه ورود ممنوع شده، چرا که دربارۀ حوادث ۸۸ به جای فیلم، واقعیت ساخته و همین واقعیت را در ژانر سینما گزارش داده است؛ اما بیگمان «قلادههای طلا» سطح سینمای سیاسی و کلاس سینمای جاسوسی ما را ارتقاء داده است.
صحنههای عظیم و «بیگ پروداکشن» آن و بازسازی موفق، دقیق و باورنکردنی اغتشاشات خیابانی.. قدر مسلم فیلم«قلاده ها..»را از نظر کارگردانی چندین سر و گردن از کارهای دیگر طالبی بالاتربرده و در زمره کارهای جذاب تاریخ سینمای ایران قرارداده است. فیلمی که تعلیق و پستی و بلندیاش بهجاست وکمتر صحنهای بیرون میزند! اثر نه مثل فیلم«پایان نامۀ حامدکلاهداری» تخیلی است و نه مثل «اخراجی های دهنمکی»، کاری ضعیف از نظر فنی و متعلق به سینمای بدنه اما پر فروش.
نگاه "قلاده ها.."به مقوله ی امنیت یک نگاه تقریبا فراجناحی است و این گزاره مطرح می شود که نفوذ در دستگاه اطلاعاتی و امنیتی کشور غیرممکن نیست، طالبي با پذيرش خطري محتمل، به مساله نفوذ بيگانگان درسيستم امنيتي پرداخته و حتي براي دشوارتر کردن آن، در ميان مديران رده بالاي چشم امين نظام به دنبال اين جاسوس گشته اما سياوشوار، از اين آتش خودافروخته بيرون آمده است.
این فیلم نشان میدهد که میتوان هم طرفدار حق بود و در عین حال بیطرف! این واقعیت دارد؛ «قلاده های طلا» در همان حال که ذات «فتنه» یعنی همان آنجا که در پس دعوای صادقانۀ رنگها، نیرنگها مشغول کارند را برملا میکند، نسبت به برخی از عوام که فریب این جریان را خوردند، تصویری منصفانه و متعادل نشان میدهد. طالبي در قلادههاي طلا نه جانب «محمود احمدينژاد» را ميگيرد و نه حتي کوچکترين سرزنشي را نثار «ميرحسين موسوي» و «کروبي» ميکند. او ابايي از نمايش ستادهاي انتخاباتي اينان و تبليغات هوادارانشان ندارد. در عوض، نگاه فراملي او به حوادث 88 آنچنان است که رضايت هواداران پيشين ميرحسين موسوي و«اندک» طرفداران مهدي کروبي را به خاطر اين عدم جانبداري تامين ميکند و تنها دستگاههاي جاسوسي بيگانه و عوامل رسانهاي آنها را به معترضان بالقوه فيلم خود تبديل ميسازد.روایتی منصفانه و عریان از حوادث۸۸ که نشان دادن تصاویر راهپیمایی ۲۵ خرداد در فیلم، یاشلیک مستقیم بسیجیان حوزۀ ۱۱۷نینوابه سمت اغتشاش گران، دلیلی بر این مدعاست.همان واقعیتی که متاسفانه صداوسیما حتی در نازل ترین سطح هم به آن نپرداخت تا در نهایت،باعملکرد خود یکی از مهم ترین متهمان اصلی بی اعتمادی جریان معترض به نظام و انتخابات باشد.
هنرمندي طالبي در روايت اينهمه ماجرا در بستري از درام و استفاده درست از ستارههاي سينما، نقطه اوجي را ايجاد ميکند که تماشاگر فيلم را، به تشويق او واميدارد. آنچنان که چند بار، بهپا ميايستدو براي او، به آفرين، دست ميزند.
«قلاده های طلا» را میتوان حاصل جمع دو چیز دانست. یکم؛ هوش سیاسی فیلمساز و دوم؛ توجه جدی به فرم سینمایی..فیلم مخاطب را پس نمیزند و قصهاش را تا به انتها با ریتمی مقبول میگوید. به همین جهت، فیلم را آغاز گر نگاه تازهای به سینمای سیاسی- ملی ایرانی باید دانست. ابوالقاسم طالبی دربارهی چیزی فیلم میسازد که میشناسدش و در آن تردید ندارد.مطمئن است و بیمی ندارد، باج نمی دهد، نه به خودی نه به بیگانه! فیلم سنگهای خود را بی تعارف وا میکند و به هیچ کس و هیچ گروهی بدهکار نیست.
بی شک «قلاده ها..» با همه ضعف ها و قوتهایش نمونه خوبی است برای نشان دادن نسلی از سینماگرانی که توانايی بالای ساخت فیلم بهصورت تکنیکی دارند و می توانند در سینمای قصه گو مسلط بر ابزار حرکت کنند که این احتمالاً از داغ و درفش هم برای جریان روشنفکری و مدعی دردناک تر خواهد بود.
حالا دیگر در دوره ای که اکثر فیلم های تولیدی کشور از یک ایدۀ یک خطی فراتر نرفته ودرنهایت یک قصۀ «اروتیک» و مشمئزکننده را روایت می کنند، تادوران عقب نشینی امثال«حاتمی کیای» همیشه دوست داشتنی تا «پرت و پلا»سازی های جریان روشنفکری امثال«کیمیایی» و ... باید در اين روزها، خوشحال باشم که پس از ناامیدی، ویادآوری برخی خاطرات خوش گذشته چون فیلم«آقای رئیس جمهور» که هرگز اجازۀ اکران نیافت، «ابوالقاسم طالبي» متعهد و جديدي را ميبينم. سيمرغي پرکشيده از دل آتش حوادث88، با شهامت و هنرمندياي اوج گرفته..
با این همه، نقش اول فیلم سراسر واقعیت «قلاده های طلا» توده های مردم اند که با هم خواهر و برادرند و با ریش و بی ریش، از یک ریشه اند. خواهری که به فلانی رای می دهد و برادری که بهمانی را می پسندد، اما این ۲ با هم، و همه ملت با هم، خواهر و برادرند و خاک شان را، دین شان را، ناموس شان را دوست دارند..

نه من و نه کلمات، هیچ کدام قادر نیستند آنچه را که در ذهنم انباشته شده به ثبت برسانند. باید رهایشان کنم تا در خیالم خوب دور بزنند. این رهایی اما سستام میکند. هیچ دوست ندارم بدانم الآن چه ساعتیست. لعنت به این تکنولوژی که هرجا سرت را میگردانی ساعتی جا خوش کرده.
منتظرم سیر درونش تمام شود، که چیزی بگوید تا بغض در گلو ماندهام را بشکند، که نکوهشام نکند، که نشکنم، که امیدوار شوم به روشنایی. دوست دارم وقتی پرده را کنار میزنم مهتاب باشد، اما صبح است آن هم صبح عید، ۱۳عید که هیچ به عید هم نمیماند.
پرده را کنار میزنم. به آسمان نگاه میکنم، هوا کمی ابریست، مثل ِ اکنونِ چشمهای من. گشت و گذار کلمات تمام شده:
مرا زین صبح بیخورشید
دیگر انتظاری نیست
و بارها و بارها تکرارش میکنم..

دیگر آسمان، کوچهها، درختها و دلها بوی بهار گرفته. اینبار کنار هفتسینام انارهای یادگاری دوستانم را گذاشتهام و شکوفههای نارنج خشک شده، میریزمشان روی آب تا هنگام تحویل سال خوب شادی کنند.
آرزویام برای شما و خودم همان دعاییست که بارها هنگام تحویل سال با پافشاری، چندین بار میخوانمش _اگر پذیرا باشید: ...حوّل حالنا الی احسن الحال..
پ ن:تعطیلات عید،حتماْ سینمائی فوق العاده ارزشمند «قلاده های طلا» را از دست ندهید..

دهه شصت یه کودک خردسال بودم؛ اما اون روزهارو خوب یادم هست ، یادم هست كه تنها شامپوي موجود اون روزها، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود.
تازه اون رو هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان
شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي
كرديم.
پیش ن:درحالی که اکثرمطالب وبلاگ های مذهبی وشبه مذهبی! فاقد علمیت درخور بوده ومحتوای آن ها بیشترشاعرانه، ادبی، احساسی و عشق بازی با پیشوایان دین است تا مخاطب بیش ازآن که بهرۀ معرفتی ببرد، صرفاً حال خوشی را تجربه کند ،سعی ام براین شد تا این پست را درحد توان به واکاوی نکته ای علمی اختصاص دهم،حتی اگربه زعم برخی ازدوستان مطالبم«آخوندی!!»و همچون«طعم نان های خشک بیات شده»تلقی بشود..
امروز مصادف است با سالروز وفات،یا به تأیید برخی مدارک تاریخی شهادت بی بی فاطمه معصومه(سلام الله علیها).
اکثرتصورمی شود قدر و ارزش این بانوی کم نظیر بواسطه نسبتی است که به سه امام دارد: امام کاظم، امام رضا و امام جواد(علیهم السلام) اما اگرچه این انتساب مایه فخر و مباهات فراوان است لکن ارج و قرب این کریمه نزد آل الله قطعاً فوق این نسبت فامیلی صرف است.
وانگهی در خانواده امامان مردان و زن هایی بوده اند که نه تنها مورد تکریم مانیستند بلکه حتی گاهی موردنفرین ونفرتند. مانندبرخی از همسران پیامبر یا همسر امام حسن مجتبی(ع).
برای درک گوشه ای ازعظمت شخصیت حضرت معصومه(س) به این نکته دقت کنید که ایشان به برکت ایمان راسخ وتقوای نفوذ ناپذیرخویش، در همان دوران کوتاه عمر شریفش (27یا 28سال) به مرتبۀ ارجمند ولایت رسید.
مقام ولایت چیست؟
اولاً) شکی نیست که حقیقت حیات و زندگی، یک حقیقت یک پارچه، پیوسته و ممتد است. یعنی بنده و شما از آنی که ایجاد شده ایم-در عالم ذر ،یا هرعالم دیگری- با یک حیات واحد وجود داشته ایم و تا ابد هم با همان حیات واحد مراحل مختلف وجود راطی خواهیم کرد. ابداً اینطور نیست که در عالم ذر یک بار به زیور حیات آراسته شدیم و پس ازپایان حضور درآن نشأه نابود شویم و مجدداً در عالم جنین ایجاد شده و پس از9ماه نابود شویم و باز دراین عالم طبیعت ایجادشده و روزی نابود می شویم و دوباره در عالم برزخ ایجاد خواهیم شد و...به هیچ وجه اینگونه نیست و اِلا نتائج غیر معقولی به بارمی آید؛ ازجمله اختلال درنظام جزا و عقاب قیامت. یعنی اگر انسانی که در دنیا به خوبی ها و بدی ها با اختیارخود پرداخته است، در لحظه مرگ حیاتش قطع و وجودش نابود گردد و درعالم برزخ وجود جدیدی ایجاد شود، عذاب کردن موجودی که هیچ ارتباط حیاتی با فردی که در دنیا بوده نداشته است،عقلامحال و قبیح است.
ثانیاً) به تجربه برهمگان ثابت شده که همه اموری که در عالم دنیا، ظاهری برای خود دارند در نهان هم یک باطن و معنا و حقیقتی پنهان دارند که حتی از ظاهر- به تعبیری- مهمتراست. مثلا کمک مالی به یک درمانده ظاهرش عبارتست از رد و بدل شدن مبلغی پول بین دونفر به عنوان هدیه یا بخشش یا... اما باطنش عبارت است ازشکل گیری جریان حس، عاطفه و نوعدوستی در اهدا کننده نسبت به گیرنده که این حقیقت موجود است ولکن ظاهرو آشکار نیست.
ثالثاً) تمامی اندیشمندان تاریخ حیات بشر در زمین به نبال یک سوال بوده و هستند که همانا عبارت باشد از«یافتن روش زندگی درست» یا به تعبیر دیگر«کشف دستور العمل صحیح حرکت از مبدأ حیات به سوی مقصد نامتنهاهی آن» ما به این روش زندگی می گوییم «دین».
حال دو راه کلی پیش روی بشر است:
1- استخراج این روش با تکیۀ صرف برعقول بشری که هم عقلاً وهم تجربة ناکارآمدی بلکه اضلال گری آن به اثبات رسیده است.تا جایی که اندیشمند بزرگی همچون افلاطون، بعد از فهم درست این حقیقت قرآنی که«ان الانسان لیطغی ان رأه استغنی» که ریشه همۀ طغیان های بشر را در احساس کاذب بی نیازی میداند، متاسفانه در ارایه راه پیشگیری از این مهلکه، قاعدۀ نفی کامل مالکیت اختصاصی را باطمطراق پیشنهاد می کند و حتی کار را در این خبط بزرگ به جایی می رساند که داشتن همسر اختصاصی را هم مشمول این قاعده کرده و راه کار همسر اشتراکی را مطرح می کند.
2-یا اینکه بپذیریم دین و روش زندگی را باید بااستمداد از منبعی فوق عقل بشری دریافت کنیم که نامش را «وحی» نهاده اند.
رابعاً) چون حیات داری دوبعد ظاهر و باطن است و این دو بعد از تنیدگی خاص پیچیده ای برخورد دارند بگونه ای که نه غفلت از ظاهر آن وصرفاً ادعای تمسک به باطن می تواند نسخه سعادت باشد و نه تمسک صرف به ظاهر، و بی توجهی به باطن آن راه رابه جایی می برد ، بنابراین دین باید هم برای تربیت و تنظیم ظاهر زندگی برنامه داشته باشد و هم برای باطن زندگی.
بخشی ازدین که توسط انبیا به بشر می رسد و ظواهر زندگی رابا اصول منطبق می کند«شریعت» نام دارد و بخشی که باطن زندگی رامدیریت می کند«ولایت» است.
در واقع «ولی» کسی است که به اذن الله اشراف کامل به باطن عالم داشته و قدرت تصرف در نوامیس خلقت را دارد و هم چون طبیبی با دیدن عوارض ظاهری در بیمار خویش ، ارتباط علل و عوامل پشت پرده را تشخیص و برای اصلاح امر راه نشان می دهد.
بی بی فاطمه معصومه(س) در حد خود به این مقام رسیده بود؛ به دلایل متعددی از جمله:
1-داشتن مقام شفاعت «یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنة» چرا؟ چون«فان لک عندالله شأناً من الشأن».
2-از بین امام زادگان تنها 3نفرند که زیارت نامه مأثور دارند ، یعنی امام معصوم مستقیماً زیارت نامه برایشان انشاکرده است: یکی قمر بنی هاشم، علی اکبر و سومین ایشان فاطمه معصومه(علیهم السلام).
3-امام رضا(ع)فرمودند: کسی معصومه رادر حالی که عارف به حق اش باشدزیارت کند بهشت بر او واجب می گردد
4-امام صادق(ع)پیش از ولادت امام کاظم(ع) فرمودند: دختری ازما درقم از دنیا خواهد رفت که به شفاعت او تمام شیعیان مابه بهشت می روند.«والسلام علیها یوم ولدت و یوم ماتت و یوم تبعث حیاً»
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که بستگان کمند تو رستگارانند..

این روزها درگیر امتحاناتم و اختتامیه یک جشنواره سراسری اما دلم نمیآید ننویسم، دلم نمیآید کتاب دیگری نخوانم. درسهای امتحانم را میخوانم و ناخونک میزنم به ترس و لرز برای بار سوم، مراقبت و تنبیه و یا کتاب شعری. اما نمیچسبد اینگونه خواندن، مثل سهتارنوازی است با سهتاری که سیم دواش پاره شده باشد.این روزها خبر«مرگ» هم بیشتر از همیشه می رسد، از دوستان نزدیک ام تا مردان نیک میهنم، هنوز از غم تلخ رفتن دوست نازنینم«سیدمحمدجوادی» نرهیده ام داغ همکلاسی و رفیق هنرمندم«خداکرم رواقره ویس»(تهیه کننده وبرنامه سازشبکه استانی خوزستان) بردلم سنگین می شود، ازشهید«مصطفی احمدی روشن» تا«حاج بخشی»این ابرمرد ناشناخته ومعجزه ایمان روزگارم که امروز اربعین وصال او به یاران شهیدش هم هست!! ...فضل الله المجاهدینَ علی القاعدین اجراً عظیما... از سیدمرتضی آوینی بشنویم،از او که چون سر از ماتم روزمرگی های متعفن برداشت وچشم و گوش برسرزمین های خون و شهادت تیز کرد، اینگونه به وجد آمد و قلم بر صفحه کاغذ راند: «در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهرة آشنای حزب الله تهران. هرکس سرزندگی و بذله گویی و آن چهرة شاداب او را می دید باور نمی کرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی گذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهة نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید...هر جا که مردانگی هست او نیز همان جاست و علمداری می کند...حاج بخشی با یک گونی شکلات و دریایی از سرور به سوی خط می رفت تا بین بچه ها شادی و شکلات پخش کند. او مرتباً می گفت این جا خانة خودمان است...و به راستی چه کسی می تواند باور کند که در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمی گذرد و با این همه، او هنوز هم روحیة طنزآمیز خود را حفظ کرده است؟ چگونه می توان این همه را جز با معجزة ایمان تفسیر کرد؟همة بچه ها او را همچون پدری مهربان دوست می دارند و شاید او نیز در هر یک از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود می بیند. و یا نه، اصلاً این حرف ها زاییدة تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است که شهیدان را مُرده نمی پندارد..خدا می داند....حاج بخشی به یکایک سنگرهایی که بچه ها با دست در خاک کنده بودند سر می زد و شادی و شکلات پخش می کرد و دعا می کرد که خداوند این بچه ها را حفظ کند....هر بار که حاج بخشی جوانی را در بغل می گرفت، ما به یاد فرزندان شهید او می افتادیم و از خود می پرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی که در ذهن ماست می اندیشد؟ اما او آن همه آرام و سرزنده و شاداب است که تو گویی اصلاً داغدار جوانانش نیست.» وجد و شعف سیدمرتضی بیشک نه از سر درک و فهمی عقلانی که از سر اتصالی معنوی با باطن یک انسان الهی بود. هزاران سال از هبوط انسان می گذرد و در این پهنة تاریخ چه ظلم ها که نرفته است و چه خون های مطهر که بر زمین نریخته است! پروردگارا، تو در جواب فرشتگان فرمودی: «انی اعلم ما لا تعلمون- من چیزی می دانم که شما نمی دانید.» پروردگارا، چگونه تو را شکر گوییم که ما را در این عصر که پهنة تفسیر این آیت ربانی است به گذرگاه زمان کشانده ای؟
و..حالادیگرحاج بخشی نیست که سیمینوف معروف اش راروی دوشش بیاندازد وعلم بزرگ خود رادر راهپیمایی هادر آسمان بگرداند و فریاد بزند:««ماشاءالله حزب الله»..
این روزها اخبارمتعدد «رفتن ها»را که میشنوم، میروم سراغ شعر« ... گل من، میان گلهای کدام دشت خفتی، به کدام راه خواندی، به کدام راه رفتی؟...» دلم میگیرد، به رفیقم میگویم «چرا همه دارن میرن؟ چه عادت کردیم ما به رفتن. زندگی عادتوار، انسانهای عادت واره.» میگوید «... خوبیشان این است که آمدن و رفتنشان فایده داشته.» و آمدن و رفتن من چه؟ غوطه ور در زندگی و تهی..
(عکس- تلاش حاج بخشی برای نجات دامادش-شهید نادر نادری-ازمیان آتش، شلمچه سه راه شهادت)

ماندن در بیقراریها، مثل هوایی سرد و سوزناک است که میخزد زیر پوست آدم. سست و منجمد میکند پاهای رفتن را. حس زندگی را میگیرد. کنارش نزنی، عاقبت دست میگذارد روی گلوی تنهاییات. یک روزی میرسد که سوگوار تنهاییات میشوی. باید کَند از این بیقراریهای کسالتبار تلخ..
این روزها من هم مثل خیلی ها رادیو کم گوش میدهم، آن هم آخرشب اگر دست دهد. دیشب در تنهایی خودم نشسته بودم، رادیو هم روشن بود و روی شبکه پیام.. مجری برنامه با شور و حرارت شروع کرد به خواندن شعری « بوی محمد میآید... بوی عید میآید...» چه تصویری محمد(ص) را مینمایاند؟ شنوندهای مثل من ِ ظاهربین پس از شنیدن این جمله یاد چه میافتد. محمد(ص) چه بویی میداد..؟! کمال مطلق این شعرگونه چه بود؟
«..اگر درختی بیفتد و رسانهای در آنجا نباشد تا آن را گزارش دهد، آیا آن درخت واقعاً افتاده است؟»* بامروری حتا سطحی به مسائل اخیر جهان، متوجه میشویم که جنگ نه جنگ فیزیکی بلکه جنگ، جنگ رسانه است. در مورد جنگ ایران و امریکا پرواضح است که جنگ خیلی وقت است شروع شده. رسانه جنجال برانگیز است، جنگ برانگیز است، رسانه تحریف میکند، رسانه شبهحقیقت میسازد. رسانه و خبر یعنی بمب، یعنی موشک. اسلحه خبر است، اسلحه رسانه است. امروز بیشتر مسائل در دنیا بر پایهی انواع مختلف تبلیغات میچرخد که از مهمترینشان تبلیغات سیاسی است. برنارد کوهن میگوید: «رسانهها ممکن است نتوانند بگویند چگونه فکر کنیم ولی آنها به ما میگویند به چه چیزهایی فکر کنیم.» من معتقدم که رسانهها با ساخت و پردازش واقعیتها و رویدادهای اجتماعی به ما چگونه فکر کردن را دیکته میکنند، اگر افکار عمومی همچنان اکثریتِ خاموش بماند.
*Paterick Barwise and Andrew Ehemberg. Television and its Audiences, SAGE Publication, 1988.