تبليغاتX
ملاقات در ثانيه هاي مجازي

                              

هی! تویی که پشت آن ماسک قایم شده‌ای. دلم برایت تنگ شده، خوشحال شدم از دیدنت، بهترین آرزوها برایت همه کلیشه‌اس. بدجوری به این قالب جدیدت عادت کردی، نگذار تصویر زیبای چشمان‌ات از خاطرم برود.

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت توسط ..خسروی |

                           

از محل کار که بیرون می‌آیم و با تاریکی هوا مواجه می‌شوم، غم بزرگی چشمانم‌ را می‌گیرد. گویی بخشی از زنده‌گی‌م را که می‌توانست صرف دوست‌داشتنی‌ها شود، از دست داده‌ام. حساب می‌کنم امروز چند ساعت از عمرم را فروخته‌ام؛ ساعت‌هایی که به تاریکی و خستگی ختم می‌شوند

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت توسط ..خسروی |

               احمدی روشن

                ر یا حلال شمارند و جام باده حرام/ زهی طریقت و ملت زهی شریعت کیش..!!

              

بازی خوبی ست..دریک هفته هم می کُشندو هم جایزه می دهند؛عجب مردمان هنرمندی..!!

بعدازتحریر: ..........

      پ ن:       ازجهان دو بانگ می آید به ضد / تا کدامین را تو باشی مستعد

                     آن یکی بانگ اش نشور اتقیا  / وآن یکی بانگ اش فریب اشقیا

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط ..خسروی |

        

 دوست داشتن را که کم می‌آورم، می‌نشینم به تماشای «لهوف». تا زندگی آدم هایش را وقتی که در عشق چرخ می‌زنند، بنگرم. تا لذت‌شان را لمس کنم. اما بی‌درنگ در جریانی از منطق‌ و کشمکش ‌های عقلی/احساسی گرفتار می‌شوم. لذت دوست داشتن، کم‌ کم جویده می‌شود، خرد می‌شود و به تلی از اشک های گرم و تازه تبدیل می‌شود. حالا امسال هم چهل شب است «حسین(ع)»،«زینب»، «عباس»، «رقیه» و «علی اصغر» را به تماشا نشسته ام، عاشق آخرین لبخند«علی اصغر» به صورت پدر شده‌ام. جریان منطق گذر می‌کند: چطور می‌توانستند این قدر عاشق باشند؟ «لهوف» را می‌ بندم: هیچ فردی اینگونه عاشق یافت نمی‌شود؛ عشق به همه چیز و همه کس ، حتی به دشمنان شان. لذت دوست داشتن‌م در نیمه متوقف می‌شود تا تصویر لهوف در چشمانم بلرزد..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت توسط ..خسروی |

 

یه حبه قند، فضای شلوغی دارد. فیلم با انبوهی از بازیگر، دیالوگ، کلمه، خنده و شادی شروع می‌شود و ادامه می‌یابد. در این میان مرگی هم اتفاق می‌افتد و تمام شادی‌ها به غم تبدیل می‌شود. اما آیا این فضای شلوغ، با مرگ تبدیل به سکون می‌شود؟ برای من، نه. مرگ هم نمی‌تواند به شلوغی و سر و صدای فیلم پایان دهد. ورود قاسم هم فضا را آرام نمی‌کند. تنها و تنها زمانی که قاسم، زبان می‌گشاید و با لکنتِ اندک‌ش سخن می‌گوید؛ سکون اتفاق می‌افتد. لکنت، همان مخاطره‌ی اندیشیدن و بیان آن است؛ پس همان‌جا می‌توانم کمی آرام شوم و بر اتفاقاتی که گذشته و در پی‌اش می‌آید، تامل کنم. این‌گونه، لکنت، گریز ِبه تفکر می‌شود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت توسط ..خسروی |

               سرما همیشه دلیل خوبی‌ست برای اشک‌هایت و قرمزی چشمانت!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت توسط ..خسروی |

گلستان سرزمینی سبز که جنگل هایش بوی بهشت می دهد، جنگل هایش بوی تازگی می دهد، بوی امید، بوی زندگی ...
امامردمان اش هر ساله منتظر آمدن سیلی هستند که زمانی آب اش روشنایی زندگی شان بود، حال دیگر از جنگل ها خبری نیست درختان هم بی وفا شده اند و آنها را ترک می کنند.
پسرک خانواده اش را از دست داده و به کشتارگاه پدر و مادرش اشاره می کند، حال دیگر کسی به انتظارش نمی نشیند. از یک خانوادۀ بزرگ فقط او مانده و از خانۀ شان چند ستون فرو ریخته.
مردمانی که خستگی از سر و روی شان می بارد و حتا کسی دستان شان را برای دلگرمی، برای تسلیت نمی فشارد.
در مردگان خود نظر می افکنیم با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای
آیا ما طلب بخشایشی نه برای قربانیان که «از قربانیان» می کنیم؟ نه! ایران اینطور جایی نیست.اغلب ما صرفاً دچار احساسی دو گانه می شویم: تأثری بر این معنا که «اگر برای ما پیش می آمد چه بد می شد.» و فراغ بالی بر این مبنا که «به خیر گذشت، سر ما نیامد.» شاید تنها کاری که از دست ما بر بیاید این باشد که به یاد هم بیاوریم: « انسانهایی جان باخته اند، در مملکتی با این امکانات، سیل به راحتی قربانیان را درو می کند.» شاید با یادآوری ها لااقل شریک جنایت نشویم. شاید خود دیگر پیشاپیش توجیه گر کارهایی که از مابهتران می کنند یا نمی کنند، نشویم. آیا همه چیز فراموش می شود، فراموش می کنند و فراموش می کنیم که « همه در صف ذبح شدنیم*
گلستان سرزمینی که بوی بهشت می دهد برای ناگلستانی ها و به مدد ازما بهتران کشتارگاه هر سالۀ گلستانی ها.

* نیما صفارزاده

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت توسط ..خسروی |

  

پاییز دل‌انگیزی‌ست با برگ‌های رنگارنگِ شاد که لبخند می‌زنند. سرمای آزاردهنده‌ای نیست، مهر و لبخند دوستانِ جان هست با دم‌نوش بهارنارنج عصرگاهی و چای دلچسب دارچینی که بخار اندکش کمی هوا را غافلگیر می‌کند. و پیاده‌روی‌هایِ نرم نرم برای ثبت نازک‌دلی‌های شهر. و صدایی که مدام فریاد می‌زند باید از این‌همه زیبایی لذت ببرم و قدرش را بدانم، چون چند روزبیشتر  اینجا نیستم..

پ ن :پائیز، استان گلستان دیدنی ست..

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت توسط ..خسروی |

این روزها به طرز عجیبی،عطشی شدید به «تار» پیدا کرده‌ام. سازی که لطافت سه تار را ندارد اما پر از ابهت است و باصلابت. این روزها صدایش برایم پر از رعشه‌ی زخمه است، پر از شیدایی مدام و پر از دلبستگی:

این مطرب از کجاست؟...که از نغمه های او

بر خانه خراب دلم سیل درد ریخت.

این زخمه دست کیست که بر تار می زند؟...

                                                          تار دلم گسیخت!

این نغمه عزاست که من عشق مرده را

       امشب به گور می برم و خاک می کنم.

             و از اشک غم،_که می چکد از چشم آرزو_

                                                     رخ پاک می کنم!..*
کسی آهنگی سراغ دارد از درخشش ، خودنمایی و زیبایی‌اش ؟!

*هوشنگ ابتهاج(سایه)

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت توسط ..خسروی |

سال ها پیش وقتی رئیس جمهور وقت ایران، پای درچادر سرهنگ گذاشت و چشمانش به تصویر متکبرانۀ«رهنمای انقلاب کبیر سوسیالیستی یکم سپتامبرخلق جمهوری عربی لیبی»افتاد، بی‎درنگ۱۸۰درجه چرخیدو طوری واردچادر سرهنگ شد تا همگی بفهمند نماینده انقلاب ایران، چگونه با «شاه شاهان قاره آفریقا»رفتار می‎کند                                       
سرهنگ «معمرابومنیار قذافی» ازآن روز تالحظۀ مرگ، روزهای گوناگونی را پشت سر گذاشت. او که با کودتای آرام و بدون خون ریزی علیه محمد ادریس سنوسی به قدرت رسیده بود، با افکار سوسیالیستی خود تلاش کرد، پس از «جمال عبدالناصر» به نماد مخالفت با ایالات متحده در میان خلق عربی بدل شود، تنها با طراحی پروژه لاکربی، به چنان روزی افتاد که تمام قد، دستان خود را بالا گرفت و تمام آن‎چه را صنعت هسته‎ای لیبی می‎نامید، بار یک کشتی کرد و به ایالات متحده فرستاد تا پس از آن هم چون سایر حکام عربی، رفیق گرمابه و گلستان اربابان غربی جهان شود. از آن زمان بود که بار دیگر پای استعمارگران در صورت کارتل‎های نفتی به سرزمین «عمر مختار» باز و سرهنگ نیز سرگرم داد و ستد دختران زیباروی با «سیلویو برلوسکونی» شد تا همان‎طور که سیلویو حرمسرای خود را پررنگ و لعاب‎تر می‎کند، معمر نیز هنگی از محافظان شخصی زن، برای خود دست و پا کند!
پس از این دوستی‎ها بود که قذافی در اجلاس سران اتحادیه عرب در مارس ۲۰۰۹م پس از گرفتن آن«عکس» یادگاری معروف با سایر دیکتاتورهای عربی، خود را «بزرگ حکمای عرب و شاه شاهان قاره آفریقا و امیرالمؤمنین مسلمانان جهان» نامید                                                                    
«رهبر برادرانه و رهنمای انقلاب سوسیالیستی  لیبی» در حالی ‎که این روزها پای در 69 سالگی خود گذاشته و بیش از۴۲ سال درکشورثروتمند لیبی، بر دوش مردم فقیرآن سوار شده بود(با ثروت افسانه ای ۱۳۰میلیارد دلاری خود)، به یک قصاب تمام‎عیاری تبدیل شده بود که شهوت قدرت، فهم و شعور را از او گرفته.. بی‎تردید قذافی تنها رهبری در میان همه رهبران تحت حمایت اتازونی بود که با نهایت بی‎رحمی، معترضین به خود را به قتل می‎رساند و در عین حال از طرفدران سبز خود می‎خواست که برای حمایت از او به خیابان‎ها بریزند!!
سرهنگ ابومنیار قذافی، یک جنایت بزرگ دیگر(وشایدمهمترین آن)در کارنامه خود داشت و آن ربودن رهبر بزرگ شیعیان لبنان، «امام موسی صدر»، در زمانی است که جبهه تازه پا گرفته مقاومت اسلامی در لبنان، درمواجهه با رژیم صهیونیستی نیاز فراوانی به حضور وی داشت.                                
از همین‎رو در روزگذشته ملت داغ‎دار و رنج‎دیدۀ لیبی، کاسه زهری برگرفته از جگرهای سوخته مردم این سرزمین برای سرهنگی ۶۹ساله فرستاد که سال ها پیش در روستایی به نام «جنهم» متولد شده بود تا پس از آخرین خوش و بش با محافظان شخصی‎اش، نوش جان کند و این بار واقعاً به جهنم واصل شود.

و اکنون حاکمیت لیبی بر دستان شورای ملی انتقالی است. اگرچه اقتضای جنگی و شرایط جغرافیایی و هم چنین خاورمیانه ای بودن در طول تاریخ منطقه این حقیقت را به اثبات رسانده است که:

                   دیکتاتورها نمی‌میرند، از نوعی به نوع دیگر تبدیل می‌شوند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت توسط ..خسروی |

  

توی این همه سر و صدا و شلوغی، صداهایی هستند که آنها را بیشتر از بقیه می‌شنوم. یعنی می‌خواهم بگویم محال ممکن است وقتی دنیا می‌شود آوار ِ صدا و همهمه‌هایی که روی سرت خراب می‌شوند، طوری که گوش‌ات سوت می‌کشد و نمی‌توانی تشخیص بدهی این صدا برای کدام وسیله و یا آدم است، طوری که انگار با میخ و یا همچو چیزی روی اعصابت خط می‌کشند و تا مرز جنون می‌برندت، باز می‌توانی بشنوی‌‌شان. یعنی یک جوری جذب‌شان می‌شوی که انگار یکهو دنیا خاموش و تاریک می‌شود و نوری تو را به منبع صدا وصل می‌کند. انگار که هنرپیشه‌ای بخواهد روی سن ِ تاریک خودنمایی کند و از آن بالا نوری رویش بتابانند. صداهایی که خودِ خودِ زندگی‌ وآرامش‌اند.
خوب، معلوم است که یکی‌شان صدای شاتر دوربین است. که هنوز هم تا این سن نفهمیده‌ام دقیقا چه می‌گوید. مثلا می‌گوید کلیک یا چلیک یا چه. آهنگ صدایش همین است با همین «ی» که زیبا و خوش‌صداست، اما نمی‌دانم دقیقا با چه حروفی آدم را جذب خود می‌کند.
بعدی هم صدای قلم درشتی است وقتی دارد کلمه‌ای روی کاغذ می‌نویسد. مثلا وقتی بخواهد سین را بدون دندانه و کشیده بنویسد، وقتی مرکب گیج می‌شود یا رویش کم می‌شود. آن وقت‌ها یادم می‌آید که برادرم برایم سرمشق می‌گرفت و من تا جایی که می‌شد حروف را کشیده می‌نوشتم. بعد او هی اخم می‌کرد و خط می‌کشید روی نوشته‌هایم که چند بار بگویم این باید با سه نقطه پر شود نه پنج تا. و ‌شب‌هایی یادم می‌آید که با صدای خطاطی و مرکب و قلم‌اش به خواب می‌رفتم..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت توسط ..خسروی |

ازوبلاگ باز اندیشی استاد عباس اسکندری ارجمند:

چیز عجیبی است این گفتن برای دیگری، بودن در زاویه دید دیگری، سوژه ای که در پرتوی دیگری تولید می شود. خود را می یابد و تمایزش را تثبیت می کند و آنگاه خلق می شود و دایم خلق می شود. 
کوندرا این تلاش دایمی برای دیده شدن و در زهدان نگاه دیگران متولد شدن را به رقاصی تشبیه می کند. روانشناسانی چند از هویت بخشی آدمی به خود از خلال آیینهء نگاه و تلقی دیگران سخن رانده اند. اما من هیچ وقت این تعابیر را وافی و مناسب ندانستم
نامه نیز نوعی بودن در پرتو نگاه دیگران و برای دیگران است. اگر نه همه نامه ها ؛ بخش عمده ای از آن که شخصی است و بودن تو را فریاد می کند و نشانه زندگی است و حکایت زندگی، از همین دست است. 
اما آتش اشتیاق بودن با دیگری و برای دیگری، گویی مدت ها است که با ابزار سرد ارتباطات کنونی سیری یافته و ارضاء شده است. در فضای نت رقاصی یا آیینه نگاه یا هویت و تمایز و اعلام ویژه بودن و بودن به عنوان فردیتی تام ، بهتر از ابزار گذشته و مسیرهای قدیمی به شهوت دیده شدن کمک می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت توسط ..خسروی |

صدای یکی از دوستانم رنگ دارد، رنگ قرمز. به آدم انرژی مثبت می‌دهد. گاهی تلاش می‌کنم مانند او حرف بزنم _ هر بار که حس و حالش باشد: تغییر لحن همراه با خنده و کمی کشیدگی در کلمات، یکی از ابروهایم را بالا بیاندازم، سرم را کمی حرکت دهم و همراه آن دستانم را به سمت جلو، انگار که کلمات را به سمت مخاطب برانی. موفق که می‌شوم، انگار در شادمانی دوچندانی خودم را شریک کرده باشم، انرژی مثبت می‌گیرم.

یکی دیگر از دوستانم، صدایش پر از رخوت است. کلماتش که در هوا جاری می‌شود خوابم می‌گیرد، سست می‌شوم، یا دچار رخوتی که هنگام بیماری آنفولانزا در بدن ظاهر می‌شود، بدن‌درد. جملاتش را تا می‌تواند پر از کلمه می‌کند. وقتی صحبت می‌کند سعی می‌کنم هرچه زودتر به مکالمه‌اش پایان دهم، دلم نمی‌خواهد از اول صبح خواب‌آلود باشم..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت توسط ..خسروی |

        

نامه‌ی شخصی، خلق اثری است که تنها یک بیننده و خواننده خاص دارد:یک دیگریِ جداشده، هایلایت شده و برجسته. نامه‌‌ای که برای چینش هر کلمه‌اش فکر می‌شود، تمنای متنی‌ست  برای بودن با دیگری، خوانده شدن، همراهی: خوانشِ هستی. این‌گونه، نامه بخشی از زیستنِ فردی‌ می‌شود که به کلمات و نوشتن ایمان دارد. چند وقت است که برای کسی نامه ننوشته‌ام؟ نامه‌هایی که در ذهن چروک می‌شوند، گوشه‌شان تا می‌خورد، رنگ کهنگی می‌گیرند و کلماتی که به باد سپرده می‌شوند. نامه برای کسی که هیچ‌وقت نیست؛ استثنایی که یافت نمی‌شود. آیا این اختلال در زیستن نیست؟ ایمانم را از دست داده‌ام؟..

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت توسط ..خسروی |

می‌خندم، بچه‌ی کجایی ؟!
بدون لحظه‌ای درنگ می‌گوید: من ایرانی‌ام!
دوست هم‌سن و سالِ کنار دستی‌اش، ابروان‌اش را بالا می‌اندازد،
چشمان‌اش درشت و گرد شده: من که عارم نمی‌شه، من افغانی‌ام!
:باز ضد حال زد...آقا! مگه هرات مالِ ایران نبوده..؟!
آره، یه روزی ایران خیلی بزرگ بوده، هرات هم قسمتی از ایران بوده.
رو به دوست کناری‌اش: آهان، دیدی! من بچه‌ی هرات‌ام، پس ایرانی‌ام. سرش را در دفترش پنهان می‌کند و در حال نوشتن تکرار می‌کند: من‌ام عارم نمی‌شه که بچه‌ی هرات‌ام... من‌ام عارم نمی‌شه که ایرانی‌ام..

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت توسط ..خسروی |